58. Dash Akol

58. Dash Akol

داستان کوتاه 

داش آکل

یکی از قالب های داستان نویسی، داستان کوتاه است. داستان کوتاه فارسی به شکل امروزی آن حدود صد سال پیش با مجموعۀ داستان «یکی بود، یکی نبود» اثر محمّد علی جمالزاده از نویسندگان مشهور ایرانی آغاز شد و چند سال بعد صادق هدایت نخستین شاهکارهای این گونه از ادبیات فارسی را به فارسی زبانان تقدیم کرد.  هدایت در سال ۱۹۰۳ در تهران  به دنیا آمد و در سال ۱۹۵۱ در پاریس خودکشی کرد. او به کشورهای مختلف سفر کرد و در رشته های مختلف به تحصیل پرداخت و با زبان های مختلف از جمله سانسکریت آشنا شد. هدایت علاوه بر داستان کوتاه، کتاب های بسیاری را ترجمه کرد و چندین  نمایش نامه و یک سفرنامه  نیز نوشت.  بسیاری از محققان معتقدند داستان «بوف کور» هدایت مهم ترین اثر ادبیات داستانی معاصر ایران است. یکی دیگر از داستان های معروف او «داش آکل» است که بسیار خواندنی و تاثیرگذار است و فیلمی هم بر اساس آن ساخته شده است. در ادامه بخش های کوتاه شده ای از این داستان را می خوانید.

همۀ اهل شیراز می دانستند که داش آکل و کاکا رستم دشمن همدیگر بودند. یک روز داش آکل روی سکّوی قهوه خانه نشسته بود، که ناگهان کاکا رستم از در وارد شد، نگاه تحقیرآمیزی به او انداخت و رفت روی سکّوی مقابل نشست. بعد رو کرد به شاگرد قهوه چی و گفت:

"بَ بَ بچّه، یه یه چای بیار."

داش آکل نگاه پرمعنی به شاگرد قهوه چی انداخت، و او از ترس، فرمان کاکا را نشنیده گرفت.

کاکا رستم خشمگین شد، دوباره داد زد: "مَ مَ مگه کری! با با تو هستم!"

شاگرد قهوه چی  به داش آکل نگاه کرد.

داش آکل گفت:

"بی غیرت ها رجز می خوانند."

همه شروع کردند به خندیدن، نه اینکه به گرفتن زبان کاکا رستم خندیدند، چون می دانستند که او زبانش می‌گیرد.  داش آکل در شهر سرشناس بود و خود کاکا هم می دانست که حریف داش آکل نیست. چون دوبار از دست او زخم خورده بود و سه چهار بار هم روی سینه اش نشسته بود، می خواست تلافی بکند.

از طرف دیگر داش آکل را همهٔ اهل شیراز دوست داشتند. چون او کاری به کار زن ها و بچّه ها نداشت، بلکه بر عکس با مردم به مهربانی رفتار می کرد. اغلب دیده می شد که داش آکل به مردم کمک می کرد، بخشش می کرد و بار مردم را به خانه شان می رسانید.

کاکا رستم از این تحقیری که در قهوه خانه نسبت به او شد خیلی عصبانی بود. بعد از چند دقیقه همه آرام شدند به جز شاگرد قهوه چی. کاکا رستم از عصبانیّت قندان را برداشت و به سمت سر شاگرد قهوه چی پرت کرد. بعد بلند شد و با چهرهٔ عصبانی از قهوه خانه بیرون رفت.

دراین بین مردی سراسیمه وارد قهوه خانه شد، نگاهی به اطراف انداخت، رفت جلوی داش آکل سلام کرد و گفت:

"حاجی صمد مرحوم شد."

داش آکل سرش را بلند کرد و گفت:

"خدا بیامرزدش!"

- "مگر شما نمی دانید وصیّت کرده و شما را وکیل خودش کرده ..."

داش آکل متعجّب شد، دوباره نگاهی به سر تا پای او کرد و گفت:

"خدا حاجی را بیامرزد! حالا که گذشت، ولی خوب کاری نکرد. خوب، تو برو، من از عقب می آیم."

کسی که وارد شده بود پیشکار حاجی صمد بود و از در بیرون رفت.

داش آکل بلند شد و از قهوه خانه بیرون رفت.

هنگامیکه داش آکل وارد خانۀ حاجی صمد شد، او را وارد اتاق بزرگی کردند. خانم آمد پشت پرده و پس از سلام داش آکل نشست.

خانم گفت:

"حاجی در حضور همهٔ آقایان شما را وکیل خودش معرّفی کرد، حتماً شما حاجی را از پیش می شناختید؟"

- "ما پنج سال پیش در سفر کازرون با هم آشنا شدیم."

بعد همینطور که سرش را بر گردانید، از لای پردهٔ دیگر دختری را با چشم های گیرندهٔ سیاه دید. یک دقیقه نکشید که در چشم های یکدیگر نگاه کردند. چشم های گیرندهٔ او کار خودش را کرد و حال داش آکل را دگرگون نمود. این دختر مرجان، دختر حاجی صمد بود که آمده بود داش آکل را ببیند.

داش آکل مردی سی و پنج ساله، تنومند ولی بد سیما بود. امّا اگر کسی یک بار پای صحبت او می نشست شیفتهٔ او می شد.

پدر او یکی از ملّاکین بزرگ فارس بود و زمانی که مرد همهٔ دارایی او به داش آکل رسید. ولی برای او پول و مال دنیا ارزشی نداشت.

چیزی که شگفت آور به نظر می آمد اینکه تاکنون موضوع عشق و عاشقی در زندگی او نیامده بود. امّا از روزی که وکیل حاجی صمد شد و مرجان را دید، در زندگیش تغییر کلّی رخ داد.

هر روز از صبح زود که بلند می شد به فکر این بود که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکند. زن و بچّه های او را در خانهٔ کوچک تر برد، خانه شخصی آنها را کرایه داد، و از صبح تا شام مشغول رسیدگی به املاک حاجی بود.

از این به بعد داش آکل شبگردی و هم نشینی با دوستانش را کنار گذاشت. خیلی از دشمنان و رقیب هایش توی مجالس و قهوه خانه ها پشت سرش حرف می زدند. کاکا رستم با لکنت زبانش می گفت: "سر پیری یارو عاشق دختر حاجی صمد شده! ..."

دیگر کسی به داش آکل احترام نمی گذاشت. هر جا که وارد می شد با هم پچ پچ می کردند و او را مسخره می کردند. داش آکل این حرف ها را می شنید ولی اهمّیّتی نمی داد، چون عشق مرجان به طوری او را گرفتار کرده بود که به جز او به چیزی فکر نمی کرد. داش آکل برای سرگرمی خودش یک طوطی خریده بود، جلوی قفس می نشست و با طوطی درد دل می کرد.

ادامۀ این داستان دربارۀ ماجرای عاشقی داش آکل و اتّفاقاتی است که برای او روی می دهد.

Short Story

Dash Akol

One of the forms of story writing is the short story. The Persian short story began in its modern form about one hundred years ago with the ‘Once Upon a Time’ collection of stories; the work of the famous Iranian writer Mohammad Ali Jamalzade, and a few years later Sadeq Hedayat presented the first masterpieces of this type of Persian literature to Persian speakers. Hedayat was born in the year 1903 in Tehran and committed suicide in Paris in 1951. He travelled to different countries and studied different subjects and became familiar with different languages including Sanskrit. In addition to short stories, Hedayat translated many books and also wrote a few plays and one travelogue. Many researchers believe that Hedayat’s story, ‘The Blind Owl’ is Iran’s most important contemporary literary work. Another of his famous stories is ‘Dash Akol’, which is very readable and touching and a film has also been produced, based on it. To continue, you are going to read some shortened sections of this story:

Everyone who lived in Shiraz knew that Dash Akol and Kaka Rostam were enemies of one another. One day Dash Akol was sitting on the deck of the tea house when Kaka Rostam suddenly entered through the door, cast a threatening glance at him and went and sat on the opposite deck. Then he turned to face the apprentice tea boy and said:

“B-b-boy, b-b-bring a tea.”

Dash Akol cast a meaningful look at the apprentice tea boy and, out of fear, he ignored Kaka Rostam’s order.

Kaka Rostam became angry and yelled again: “A-a-are you deaf?! I-I-I’m talking to you!”

The apprentice tea boy looked at Dash Akol.

Dash Akol said: “The shameless are full of hot air.”

Everyone started to laugh, not laughing at Kaka Rostam’s stammer because they knew that he stammered. Dash Akol was well known in the city and Kaka, himself also knew that he was no opponent for Dash Akol. Because he had been injured by him twice and he had sat on his chest three or four times too, he wanted to take revenge.

On the other hand, everyone who lived in Shiraz loved Dash Akol because he didn’t mess with women and children, but was kind towards people. Dash Akol was often seen helping people, giving and carrying people’s loads to their houses.

Kaka Rostam had become very angry about his humiliation in the tea house. After a few minutes, everyone had calmed down, apart from the apprentice tea boy. Kaka Rostam picked up and threw the sugar bowl at the head of the apprentice tea boy out of rage. Then he got up and exited the tea house with an angry face.  

In amongst this, a man entered the tea house head first, looked around, went up to Dash Akol, greeted him and said:

“Haji Samad has passed away.”

Dash Akol looked up and said:

“May God have mercy on him!”

“But don’t you know he left a will and made you the executor of his estate…”

Dash Akol was surprised, looked him up and down again and said:

“God have mercy on Haji! He’s passed on now, but he has not done well. Fine, you go, I’ll follow behind.”

The man who had come in was Haji Samad’s butler and he went out through the door.

Dash Akol got up and left the tea house.

When Dash Akol entered the house of Haji Samad, they brought him into a large room. The lady came behind the curtain and, after saying hello, Dash Akol sat.

The lady said:

Haji made you known as the executor of his will in the presence of all men; you must have known Haji from before?

“We became acquainted five years ago on a journey to Kazerun.”

Then, just as he turned his head, he saw a girl with mesmerising black eyes between the other curtains. It didn’t take a minute for them to catch one another’s eyes. Her attractive eyes did their own thing and transformed Dash Akol. This girl was Marjan, the daughter of Haji Samad, who had come to see Dash Akol.

Dash Akol was a thirty five year-old man and strong but ugly-faced. But if anybody sat down to listen to him, they were fascinated by him.

His father was one of the great land owners of Fars and, when he died, all of his wealth went to Dash Akol. But for him, money and worldly possessions had no value. 

The thing that seemed amazing was that until now, the matter of love romance had not arisen in his life. But since he became the executor of Haji Samad’s will and saw Marjan, a total shift had come about in his life.

Every day, from early morning when he got up, he was thinking about how to increase the income from Haji’s estate. He took his wife and children to a smaller house, let out their personal home and attended to Haji’s estate from morning until evening.

From then onwards, Dash Akol put aside his night-time activities and associating with his friends. Many of his enemies and rivals were speaking behind his back in meetings and tea houses. With his stutter, Kaka Rostam would say: “At his old age, this guy has fallen in love with Haji Samad’s daughter!”

Nobody respected Dash Akol anymore. They would whisper wherever he entered and mocked him. Dash Akol heard these words, but paid them no attention because he had fallen in love, as though captured, with Marjan such that he thought about nothing else. To keep him entertained, Dash Akol bought himself a parrot. He would sit in front of the cage and pour out his heart to the parrot.

The rest of the story is about Dash Akol’s romantic adventure and the events that it brings about for him.

English Transliteration Persian Listen
Suicide khod koshi خودکشی
Travelogue safarnāme سفرنامه
Owl buf بوف
Contemporary mo’āser معاصر
Platform sakku سکو
Tea house qahvekhāne قهوه خانه
Contemptuous tahqirāmiz تحقیرآمیز
Opposite moqābel مقابل
He/she faced / looked at ru kard رو کرد
Tea boy qahvechi قهوه چی
Meaningful por ma'ni پرمعنی
Angry khashmgin خشمگین
He/she shouted dād zad داد زد
Deaf kar کر
Dishonourable bi gheyrat بی غیرت
Boasting rajaz رجز
They boast rajaz mikhānand رجز می خوانند
Stuttering gereftan-e zabān گرفتن زبان
Famous sarshenās سرشناس
Rival harif حریف
He/she was wounded zakhm khorde bud زخم خورده بود
He/she may take revenge talāfi bekonad تلافی بکند
He/she conducted himself/herself raftār mikard رفتار می کرد
Often aghlab اغلب
Giving bakhshesh بخشش
Humiliation tahqir تحقیر
Anger ‘asabāniyyat عصبانیّت
Sugar bowl qandān قندان
He/she threw part kard پرت کرد
Headlong / head first sarāsime سراسیمه
He/she passed away marhum shod مرحوم شد
May (God) forgive biyāmorzad بیامرزد
(Someone's) will vasiyyat وصیّت
He/she has made a will vasiyyat karde وصیّت کرده
Executor of the will / Solicitor vakil وکیل
Back 'aqab عقب
Butler pishkār پیشکار
In the presence of dar hozur-e در حضور
He/she introduced mo’arrefi kard معرّفی کرد
Attractive girande گیرنده
He/she became embarrassed khejālat keshid خجالت کشید
Transformed degargun دگرگون
Strong tanumand تنومند
Ugly faced bad simā بد سیما
Fascinated shifte شیفته
Land owner mallāk ملّاک
Assets dārāyi دارایی
Property māl مال
Amazing shegeft āvar شگفت اور
Attention residegi رسیدگی
Properties amlāk املاک
He/she rented out / let kerāye dād کرایه داد
Walking around at night shabgardi شبگردی
Rival raqib رقیب
They were talking behind his/her back Posht-e sar-e kesi harf mizadand پشت سرش حرف می زدند
Stuttering loknat لکنت
They were muttering / whispering pech pech mikardand پچ پچ می کردند
They were mocking maskhare mikardand مسخره می کردند
Entertainment sargarmi سرگرمی
He/she poured out his/her heart dard-e del mikard درد دل می کرد
Attractive jazzāb جذّاب

بهمن:    دیروز داستان داش آکلُ تموم کردم.

مریم:     خیلی جالبه. کجاشُ بیشتر دوست داشتی؟

بهمن:    اوّلش که تو قهوه خونه ان. به نظر تو کدوم شخصیّت داستان جالب تره؟

مریم:     خود داش آکل.

بهمن:    چطور؟

مریم:     برای این که بعد از عاشق شدن خیلی تغییر می کنه، امّا اصلاً به مرجان نمی گه.

بهمن:    فقط آخرش خیلی تلخ بود.

مریم:     تقریباً همۀ داستانای هدایت تلخن. یه فیلم از رو این کتابش ساختن.

بهمن:    تو دیدیش؟

مریم:     آره، برات می آرم تا ببینی

Bahman:    Yesterday I finished the story of Dash Akol.

Maryam:      It’s really good. Which bit was your favourite?

Bahman:    At the beginning when they’re in the tea house. In your opinion, which is the most interesting character in the story?

Maryam:     Dash Akol himself.

Bahman:    How come?

Maryam:     Because he changes so much after falling in love. But he doesn’t say anything to Marjan.

Bahman:    Only the end was really tragic.

Maryam:      Almost all of Hedayat’s stories are tragic. They made a film based on this book.

Bahman:    Have you seen it?

Maryam:      Yeah, I’ll bring it so you can see it.

Use the correct word to complete each sentence
  • معاصر
  • سرشناس
  • وصیّت کرد
  • رسیدگی
  • مسخره کرد

صادق هدایت از بزرگ ترین نویسندگان .................... ایران است.

پدر دوستم یک تاجر .................... است و همه در بازار او را می شناسند.

پدربزرگم  .................... که همۀ داراییش به من برسد.

نباید برای این که زبانش می گیرد او را .....................

.................... به وضعیّت معلّمان به عهدۀ وزارت آموزش است.

Submit
Retry
Having read this lesson's text, now decide whether the following statements are true or false
True
False
از شکل امروزی داستان کوتاه در ایران صدها سال می گذرد
True
False
صادق هدایت نخستین شاهکارهای داستان کوتاه فارسی را به وجود آورد
True
False
هدایت به مرگ طبیعی مرد
True
False
علاوه بر داستان کوتاه، آثار ترجمه، نمایش نامه و سفرنامه نیز از هدایت به جا مانده است
True
False
مهم ترین اثر ادبی ایران داستان "داش اکل" است
Submit
Retry
Choose the correct answer to each question, based on this lesson's main text
اهل شیراز چه چیزی را می دانستند؟
که داش اکل و کاکا رستم دشمن هم بودند
که داش اکل یک قهوه خانه داشت
که کاکا رستم شاگرد قهوه خانه بود
شاگرد قهوه چی از چه ترسید؟
از نگاه تحقیر آمیز کاکا رستم
از نگاه پر معنی داش آکل
از خندۀ مشتریان قهوه خانه
کاکا رستم چرا می خواست تلافی کند؟
چون شاگرد قهوه چی به او چای نداد
چون زبانش می گرفت
چون از دست داش اکل زخم خورده بود
چرا کاکا رستم قندان را به سمت شاگرد قهوه چی پرت کرد؟
چون به او چای نداد
چون هنوز به او می خندید
چون با مردم به مهربانی رفتار می کرد
مردی که به قهوه خانه وارد شد چه خبری برای داش آکل آورد؟
خبر فوت حاجی صمد
خبر عصبانیّت کاکا رستم
خبر کار خوبی که کرده بود
Submit
Retry
Match each word and phrase with its meaning from the options below it
پچ پچ کردن
بچّه را تنبیه کردن
با هم با صدای بسیار آرام حرف زدن
چیزی را با دستمال پیچیدن
در گوش چپ کسی داد زدن
پشت سر کسی حرف زدن
با کسی صحبت کردن
دربارۀ موی کسی چیزی گفتن
در مورد کسی حرف زدن بدون این که بداند
سر کسی را از پشت گرفتن
درد دل کردن
ناراحتی خود را به کسی گفتن
دل درد گرفتن
به دل کسی زدن
برای کسی ناراحت شدن
پای صحبت کسی نشستن
کنار پای کسی نشستن
روی زمین نشستن
با کسی حرف زدن
به حرف های کسی گوش دادن
از دست کسی زخم خوردن
دست کسی را زخمی کردن
از طرف کسی آسیب دیدن
با دست کسی را زخمی کردن
زخم دست را خوب کردن
Submit
Retry
Match each word and phrase with its synonym in the opposite column
رو به رو
معنی دار
ناشنوا
عصبانی
گرفتنِ زبان
معروف
رقیب
جذّاب
دارایی
زشت
مقابل
پر معنی
کر
خشمگین
لکنت
سرشناس
حریف
گیرنده
مال
بد سیما
Submit
Retry
Match each word and phrase with its synonym in the opposite column
فریاد زدن
مردن
انداختن
اجاره دادن
تغییر دادن
داد زدن
مرحوم شدن
پرت کردن
کرایه دادن
دگرگون نمودن
Submit
Retry
Match each phrase with its antonym in the opposite column
خوش قیافه
خوش سیما
خوش زبان
خوش اخلاق
خوش بو
بد قیافه
بد سیما
بد زبان
بد اخلاق
بد بو
Submit
Retry
Match each phrase on the right with its meaning on the left
گشتن در شب
گشتن و مسافرت در بیابان
گشتن و مسافرت به دور دنیا
گشتن و مسافرت در ایران
شب گردی
بیابان گردی
جهان گردی
ایران گردی
Submit
Retry
Match each plural noun on the right with its singular form on the left
اتّفاق
ملک
مالک
اتّفاقات
املاک
ملّاک
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
می گیرد
می گذارد
می زند
می خواند
زبانش
احترام
حرف
رجز
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
شیراز
معاصر
قهوه چی
پرده
اهل
ادبیات
شاگرد
لای
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
گردی
گرمی
کشی
گذار
خانه
شب
سر
خود
تأثیر
قهوه
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
شام
پا
عاشقی
بعد
از صبح تا
سر تا
عشق و
از این به
Submit
Retry
Match each question on the right with the correct answer on the left
چون با مردم به مهربانی رفتار می کرد
به آنها بخشش می کرد و گاهی بارشان را به خانه می رساند
که بعد از مرگش داش آکل وکیل او باشد
پیشکار او
آنها در یک سفر با هم آشنا شده بودند
دختر حاجی صمد را
تا داش آکل را ببیند
یکی از ملّاکین بزرگ فارس
این که او تا حالا عاشق نشده بود
دیدن مرجان
که درآمد املاک حاجی را زیادتر بکند
شبگردی و هم نشینی با دوستانش را
چرا مردم شیراز داش آکل را دوست داشتند؟
داش آکل چگونه به مردم کمک می کرد؟
حاجی صمد چه وصیّتی کرده بود؟
چه کسی خبر مرگ حاجی صمد را آورد؟
داش آکل چگونه با حاجی صمد آشنا شده بود؟
داش آکل چه کسی را از لای پرده دید؟
دختر حاجی صمد برای چه پشت پرده آمده بود؟
پدر داش آکل چه کسی بود؟
چه چیز در زندگی داش آکل تعجّب آور بود؟
چه چیز زندگی داش آکل را کاملاً تغییر داد؟
بعد از این که داش آکل وکیل حاجی صمد شد، همیشه در چه فکری بود؟
داش آکل چه چیز را کنار گذاشت؟
Submit
Retry
Match each word and phrase on the right with its meaning on the left
کسی که در قهوه خانه کار می کند و برای مشتری ها چای می ریزد
کسی که در ادارۀ پست کار می کند و نامه ها را می رساند
کسی که درشکه را می راند
کسی که در اداره برای کارکنان چای می آورد
قهوه چی
پستچی
درشکه چی
آبدار چی
Submit
Retry
Match each word and phrase on the right with its meaning on the left
چیزی که شگفتی و تعجّب می آورد
چیزی که درد می آورد
چیزی که تأسف می آورد
چیزی که خنده می آورد
چیزی که گریه می آورد
شگفت آور
درد آور
تأسف آور
خنده آور
گریه آور
Submit
Retry