53. Satire in Persian

53. Satire in Persian

یکی از گونه های ادبی در زبان فارسی طنز و لطیفه است. هدف نویسنده یا شاعر از این نوع نوشته فقط خنداندن نیست بلکه بیشتر برای بیان یک نکتۀ اجتماعی و انتقادی است تا خواننده را به فکر بیاندازد.

عبید زاکانی یکی از شاعران و نویسندگان طنزپرداز فارسی‌ زبان در قرن چهاردهم میلادی و دارای لطیفه های بسیار معروف است. مجموعۀ موش و گربۀ او شهرت بسیاری دارد. برخی او را تا اندازه ای شبیه به نویسندۀ بزرگ فرانسوی ولتر می دانند. دیگر شاعر طنزپرداز ایرانی عبد الرحمن جامی است که در قرن پانزدهم میلادی می زیست. طنزپردازی نه تنها در آثار او بلکه در رفتار او نیز وجود داشت. در اینجا چند لطیفه از این دو ادیب ایرانی را می خوانید.

 

شاگرد خیّاط

فردی در کودکی چند روز شاگرد خیّاطی بود. روزی استادش کاسۀ عسل به دکّان برد. خواست که به کاری رود . به شاگرد گفت: در این کاسه زهر است. نخوری که هلاک شوی . گفت: من با آن چه کار دارم؟ وقتی استاد رفت، شاگرد وصلۀ جامه ای به صرّاف داد و تکّه ای نان از او گرفت و با آن تمام عسل را خورد. استاد باز آمد، وصله طلبید. شاگرد گفت: "مرا نزن تا راست بگویم، حال آن که من غافل شدم دزد وصله را ربود. من ترسیدم که تو بیایی و مرا بزنی، گفتم: زهر بخورم تا وقتی که تو باز آیی من مرده باشم. تمام آن زهر را که در کاسه بود خوردم و هنوز زنده ام .

«عبید زاکانی»

 

دزد و فقیر

دزدی در شب خانۀ فقیری می جست، فقیر از خواب بیدار شد. گفت: ای مردک آنچه تو در تاریکی می جویی، ما در روز روشن می جوییم و نمی یابیم .

«عبید زاکانی»

 

درویش و دختر فقیر

 درویشی به در خانه‌ای رسید. تکّه نانی خواست. دختركی در خانه بود. گفت: نداریم. گفت: مادرت كجاست؟ گفت: برای تسلیّت خویشاوندان رفته است. گفت: چنین كه من حال خانۀ شما را می‌بینم، خویشاوندان دیگر ‌باید برای تسلیّت شما بیایند.

«عبید زاکانی»

 

سلطان محمود و سرما

سلطان محمود در زمستان سخت، به کسی گفت كه "با این لباس نازک در این سرما چه می ‌كنی كه من با این همه جامه می لرزم؟" گفت: ای پادشاه، تو نیز مانند من كن تا نلرزی.

پادشاه گفت: مگر تو چه كرده‌ای؟

مرد گفت: هرچه جامه داشتم همه را پوشیده ام.

 «عبید زاکانی»

 

نابینای چراغ به دست

  نابینایی در شب تاریک سبویی بر دوش و چراغی در دست داشت و به راهی می رفت. شخصی فضول به او رسید و به وی گفت: ای نادان شب و روز پیش تو یکسان است و روشنی و تاریکی برابر. چرا با خود چراغ حمل می کنی؟

نابینا گفت: این چراغ را برای این برداشته ام تا یک نفر کوردلی چون تو تنه نزند و سبوی مرا نشکند!

 «جامی»

 

بخشنده تر از حاتم

حاتم طایی یکی از ثروتمندترین و بخشنده ترین اعراب در اوایل ظهور اسلام بود.

روزی عدّه ای از حاتم پرسیدند که "هرگز از خود کریم تر دیده ای؟"

حاتم گفت: بلی، روزی به خانۀ کسی رفتم و وی فقط ده گوسفند داشت. فوراً یک گوسفند کشت و پخت و پیش من آورد. من قطعه‌ای از آن را خوردم و از آن قطعه خیلی خوشم آمد. به او گفتم که آن قسمت گوسفند بسیار خوش مزه بود.

حاتم ادامه داد: آن مرد بیرون رفت و یکی یکی گوسفندان را می‌کشت و آن قسمت را می پخت و پیش من می‌آورد و من از این موضوع آگاهی نداشتم. چون بیرون آمدم که سوار اسبم شوم، دیدم که بیرون خانه خون بسیار ریخته است. پرسیدم که این چیست؟ مردم گفتند که وی همه گوسفندان خود را کشته است. وی را سرزنش کردم که چرا چنین کرده است. آن مرد پاسخ داد: اگر تو از چیزی خوشت آید که من مالک آن باشم، هرگز در مورد آن خساست نکنم.

سپس آن عدّه از حاتم پرسیدند: تو در مقابل آن چه دادی؟

حاتم گفت: سیصد شتر و پانصد گوسفند.

گفتند: پس تو کریم تر از او باشی!

حاتم در جواب گفت: هرگز! وی هر چه داشت داده است امّا من فقط اندکی از آن چه داشتم را دادم.

 «جامی»

 

همانطور که در بالا خواندید، لطیفه های زبان فارسی فقط برای خنداندن نیست بلکه نویسنده با بیان برخی از آن ها قصد دارد یک نکتۀ اجتماعی خاص را بگوید و خواننده را به فکر اندازد

One of the literary styles in the Persian language is satire. The aim of the writer or poet of this type of writing is not just to make people laugh, but more to make a social and critical expression, to make the reader think.

Obeid Zakani is one of the Persian language’s satirical poets and writers from the fourteenth century AD and has many famous satires. His mouse and cat collection is very famous. Some compare him to an extent with the great French writer, Voltaire. Another Iranian satirical poet is Abdulrahman Jami, who lived in the fifteenth century AD. Satire was not only in his works, but also in his behaviour. Here you will read a few satires of these two Iranian writers.

The Tailor’s Apprentice

There was an individual who was the apprentice of a tailor for a few days in his childhood. One day, his master brought a bowl of honey to the shop. He wanted to go out to do something. He said to the apprentice: “There is venom in this bowl. Don’t eat it or you will die.” He said: “What has it got to do with me”? When the master went, the apprentice gave a patch of a robe to a money exchanger and got a piece of bread from him and ate all of the honey with that. The master came back and looked for the patch. The apprentice said: “Don’t hit me until I have been able to tell you the truth; A thief caught me unawares and stole the patch. I was scared that you would come and hit me and said: ‘let me eat that venom,’ so that when you came back I would be dead. I ate all the venom that was in the bowl and I am still alive.

(Obeid Zakani)

The Thief and the Pauper

A thief searched the house of a pauper in the night; the pauper woke up. He said: “Oh, man, whatever it is you’re looking for in the dark, we look for it in the light of day and can’t find it.”

(Obeid Zakani)

The Dervish and the Poor Girl

A dervish came to the door of a house. He wanted a piece of bread. A little girl was in the house. She said “We don’t have any.” He said “Where’s your mother?” She said “She has gone to offer condolences to her relatives.” He said: “From what I see of the state of your house, the other relatives should come to offer their condolences to you instead.”

(Obeid Zakani)

King Mahmoud and the Cold

One harsh winter, King Mahmoud asked someone “What are you doing wearing such thin clothes, when I am shivering even with all these clothes”.

The man said: “Oh King, do like me so you may not shiver as well.”

The king said: “What are you doing?”

The man said: “I’m wearing all the clothes that I have.”

(Obeid Zakani)

The Blind Man holding a Lamp

A blind man had a jar on his shoulder and a lamp in his hand and was going on his way one dark night. A nosy individual came up to him and said: “Oh you idiot; there is no difference for you between night and day, and light and darkness are the same as each other. Why are you carrying a lamp?”

The blind man said: “I picked up the lamp so that a blind-hearted individual like you wouldn’t bump into me and break my jar!”

(Jami)

More Generous than Hatem

Hatem Taei was one of the richest and most generous Arabs when Islam first appeared.

One day, some people asked Hatem, “Have you ever seen someone more generous than yourself?”

Hatem said: “Yes, one day I went to somebody’s house and he only had ten sheep. Straight away, he killed a sheep, cooked it and brought it to me. I ate a cut of it and really liked it. I told him that that section of the sheep was really delicious.”

Hatem continued: “That man went outside and killed the sheep one by one and cooked that section and brought it to me, without me realising. When I came outside to get on my horse, I saw that there was loads of blood spilt outside the house. ‘What is this?’ I asked. And the people said that he had killed all his sheep. I rebuked him, asking why he had done such a thing. The man replied, “If you like something that I own, I will never be stingy with it.”

So the people asked Hatem: “What did you give him in response to that?”

Hatem said: “Three hundred camels and five hundred sheep.”

They said: “So that makes you more generous than him!”

Hatem replied: “Not at all! He gave all that he had but I only gave a little of that which I had.”

(Jami)

As you have read above, Persian satire is not just for making people laugh, but in expressing these things, the writer intends to make a specific social point and make the reader think.

English Transliteration Persian Listen
Satire tanz طنز
Irony kenāye کنایه
Joke latife لطیفه
To make (someone) laugh khandāndan خنداندن
Critical enteqādi انتقادی
Reader khānande خواننده
Thought tafakkor تفکّر
It (may) make someone think be fekr biyandāzad به فکر بیاندازد
Humourist / Satirist tanz pardāz طنزپرداز
Mouse mush موش
Fame shohrat شهرت
To an extent tā andāze’i تا اندازه ای
They consider / know midānand می دانند
He/she/it was living mizist می زیست
Student / apprentice shāgerd شاگرد
Bowl kāse کاسه
Shop dokkān دکّان
Poison zahr زهر
You (may) die halāk shavi هلاک شوی
Patch vasle وصله
Money exchanger sarrāf صرّاف
Piece tekke تکّه
He/she returned bāz āmad باز آمد
He/she sought / requested talabid طلبید
I (may) tell the truth rāst beguyam راست بگویم
I was caught unawares ghāfel shodam غافل شدم
He/she stole robud ربود
You (may) hit bezani بزنی
The rest bāqi باقی
He/she was searching mijost می جست
We are not finding nemiyābim نمی یابیم
Condolence tasliyyat تسلیّت
Relative khishāvand خویشاوند
Such wise / thus chenin چنین
State hāl حال
The cold sarmā سرما
Thin nāzok نازک
Clothing jāme جامه
I am shivering milarzam می ‌لرزم
Blind nābinā نابینا
Pitcher sabu سبو
Back / shoulder dush دوش
Person shakhs شخص
Nosy fozul فضول
Stupid nādān نادان
The same yeksān یکسان
Brightness roshani روشنی
You carry haml mikoni حمل می کنی
Heartless kurdel کوردل
Blind kur کور
He/she may not push/shove tane nazanad تنه نزند
Benevolent bakhshande بخشنده
In the beginning avāyel اوایل
Forward pish پیش
He/she brought (something) to me pish-e man āvard پیش من آورد
I didn’t know / I was not aware āgāhi nadāshtam آگاهی نداشتم
I (may) ride on savār shavam سوار شوم
Blood khun خون
It has been spilt rikhte ast ریخته است
I rebuked sarzanesh kardam سرزنش کردم
Owner mālek مالک
Stinginess khesāsat خساست
In return dar moqābel در مقابل
Camel shotor شتر
A little bit andaki اندکی
He/she intends qasd dārad قصد دارد
To shiver/shake larzidan لرزیدن
Generous karim کریم

بهمن:    داستان درویش و دختر فقیرُ خوندی؟

مریم:     همونی که درویشِ می ره در خونۀ یه دخترُ می زنه و یه تیکّه نون می خواد؟

بهمن:    آره.

مریم:     آره، خوندم، امّا خوشم نیومد.

بهمن:    چرا؟

مریم:     خُب اصلاً خنده دار نبود.

بهمن:    خُب، بعضی از طنزا خنده دار نیستن، ولی یه نکتۀ اجتماعی دارن.

مریم:     درسته، امّا من طنز خنده دارُ بیشتر ترجیح می دم.

 

BahmanHave you read the story of the dervish and the poor girl?

Maryam:    That one where the dervish goes and knocks the door of a girl’s house and asks for a piece of bread?

Bahman:  Yeah.

Maryam:    Yeah, I’ve read it but I didn’t like it.

Bahman:  Why?

Maryam:    Well, it wasn’t funny at all.

Bahman:  Well, some satires aren’t funny, but they make a social point.

Maryam:    That’s right, but I prefer funny satires.

Fill the gaps in the sentences using the words available.
  • خون
  • مالک
  • فضول
  • نازک
  • تسلیّت

دیروز افتادم و دستم زخم شد و کمی .................... آمد.

....................  این خانه تصمیم ندارد آنرا بفروشد.

همسایۀ ما خیلی .................... است و می خواهد دربارۀ همۀ دوستانم بداند.

پدر دوستم دو روز پیش درگذشت و من دیروز برای عرض .................... به خانه اش رفتم.

روزهای گرم تابستان معمولاً لباس .................... می پوشم.

Submit
Retry
در داستان شاگرد خیّاط، استاد خیّاط برای اینکه شاگردش عسل را نخورد چه گفت؟
در داستان دزد و فقیر، وقتی مرد فقیر از خواب بیدار شد به دزد چه گفت؟
در داستان درویش و دختر فقیر، دختر گفت مادرش به کجا رفته است؟
در داستان سلطان محمود و سرما، وقتی سلطان آن مرد را دید از چه تعجّب کرد؟
در داستان نابینای چراغ به دست، نابینا چه چیزهایی با خود داشت؟
حاتم طایی چه کسی بود؟
در داستان بخشنده تر از حاتم، مردی که ده گوسفند داشت چه کار کرد؟
Submit
Retry
Choose the correct synonym for each word from the options available
خساست
طلبید
نمی یابیم
Submit
Retry
Match each word with its synonym in the opposite column
زندگی می کرد
مرد
برگشت
تصمیم دارد
نمی دانست
می زیست
هلاک شد
باز آمد
قصد دارد
آگاهی نداشت
Submit
Retry
Match each word with its synonym in the opposite column
لطیفه
مانند
فروشگاه
لباس
قطعه
کریم
اقوام
کس
کمی
برابر
طنز
شبیه
دکّان
جامه
تکّه
بخشنده
خویشاوندان
شخص
اندکی
یکسان
Submit
Retry
Match each word on the right with its description on the left
کسی که می نویسد.
کسی که می خواند
کسی که می بخشد
کسی که می بیند
کسی که می دود
نویسنده
خواننده
بخشنده
بیننده
دونده
Submit
Retry
Match each plural noun on the right with its singular form on the left
عرب
اوّل
آخر
اعراب
اوایل
اواخر
Submit
Retry
Match each word with its antonym in the opposite column
استاد
مرده
بیدار
ثروتمند
روشنایی
تبریک
کلفت
اواخر
شاگرد
زنده
خواب
فقیر
تاریکی
تسلیّت
نازک
اوایل
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
پرداز
مزه
دل
طور
طنز
خوش
کور
همان
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
نازک
عسل
اسلام
سخت
لباس
کاسۀ
ظهور
زمستان
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
روز
گربه
تاریکی
نویسندگان
لطیفه
شب و
موش و
روشنایی و
شاعران و
طنز و
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
انداختن
داشتن
آمدن
زدن
به فکر
آگاهی
خوش
تنه
Submit
Retry
Match each question on the right with the correct answer from the options on the left.
بیان مسائل اجتماعی و اخلاقی و به فکر انداختن خواننده.
با تکّه نانی که از صرّاف گرفت تمام عسل را خورد.
گفت زهر داخل کاسه را خورده است تا بمیرد.
باید برای تسلیّت به خانۀ آنها بیایند
زیرا آن تنها لباسی بود که داشته است
گفت که چرا او چراغ در دست دارد درحالی که کور است و جایی را نمی بیند
گفت که چراغ برای این است که آدم های نادانی مانند مرد فضول به او نخورند و سبوی او را نشکنند
گفت که یک قسمت از آن گوسفند خیلی خوش مزه بوده و از آن خوشش آمده است
سیصد شتر و پانصد گوسفند
زیرا آن مرد همۀ چیزی را که داشت داده بود امّا حاتم فقط کمی از آن چه را که داشت
هدف نویسنده از طنز بیشتر چیست؟
در داستان شاگرد خیّاط، بعد از رفتن استاد، شاگرد چه کار کرد؟
در داستان شاگرد خیّاط، شاگرد به دروغ گفت از ترس استاد چه کار کرده است؟
در داستان درویش و دختر فقیر، درویش گفت خویشاوندان دختر باید چه کار کنند؟
در داستان سلطان محمود و سرما، مرد گفت به چه دلیل لباس نازک پوشیده است؟
در داستان نابینای چراغ به دست، مرد فضول به نابینا چه گفت؟
در داستان نابینای چراغ به دست، نابینا به مرد فضول چه جوابی داد؟
در داستان بخشنده تر از حاتم، وقتی حاتم کمی از گوسفند اوّل خورد چه گفت؟
در داستان بخشنده تر از حاتم، وقتی حاتم دید که آن مرد همۀ گوسفندانش را برایش کشته است در مقابل به او چه داد؟
در داستان بخشنده تر از حاتم، چرا حاتم گفت آن مرد حتّی از او هم بخشنده تر است؟
Submit
Retry
Match each word on the right with its meaning on the left
نویسندۀ فرانسوی
نویسندۀ منظومۀ طنز موش و گربه
طنزپرداز ایرانی در قرن پانردهم میلادی
مجموعۀ طنز بسیار معروف به صورت شعر
یک عرب بسیار ثروتمند و بخشنده
ولتر
عبید زاکانی
جامی
موش و گربه
حاتم طایی
Submit
Retry