59. Tangsir

59. Tangsir

رمان

تنگسیر

رمان یا داستان بلند یکی از انواع نوشته های ادبی است که به نثر نوشته می شود و امروزه بسیار پرطرفدار و محبوب است. معمولاً رمان نوشته ای طولانی و شامل ماجراها و حوادثی است که نویسنده در آنها به صورت تخیّلی زندگی فردی را به صورت داستان بازآفرینی می کند. صادق چوبک یکی از مهم ترین رمان نویسان و داستان نویسان مدرن ایران است که پس از محمّد علی جمالزاده، بزرگ علوی و صادق هدایت شروع به نوشتن کرد و آثار بسیاری از خود به جا گذاشت.

یکی از مهم ترین و معروف ترین رمان های فارسی، «تنگسیر» نوشته صادق چوبک است که فیلمی نیز از آن ساخته شده است. چوبک در سال ۱۹۱۶ در شهر بوشهر در جنوب ایران متولّد شد و در سال ۱۹۹۸ در آمریکا در گذشت. رمان «تنگسیر» زندگی مردی به نام «محمّد» را نشان می دهد که پس از سال ها کار سخت  مقداری پول پس انداز می کند و با تشویق سه نفر دیگر آن را به یک پارچه فروش  می دهد. پارچه فروش سند خانۀ ساحلیش را پیش او گرو می گذارد و قرار می گذارند که پارچه فروش با آن پول معامله کند و سود آن را با محمّد تقسیم کند. بعد از مدّتی محمّد می فهمد که سند خانۀ ساحلی پارچه فروش نزد چند نفر دیگر هم گرو گذاشته شده است و می خواهد پولش را از پارچه فروش پس بگیرد.  امّا پارچه فروش پول او را نمی دهد. محمّد تمام تلاش خود را می کند، امّا موّفّق نمی شود. بنابراین تصمیم می گیرد از او و سه نفر دیگری که در فریب دادن او دست داشته اند انتقام بگیرد و از ایران بگریزد. در ادامه بخشی از این رمان را می خوانید که ماجرای شبی را بیان می کند که محمّد به همسرش «شهرو» می گوید که چه تصمیمی دارد.

 

محمّد با شهرو دراز کشیده بودند و دو تا بچّه اش خوابیده بودند. سحر بود و چشمان محمّد باز بود. شهرو هم بیدار بود و هر دو می دانستند که آن یکی بیدار است. از سر شب شهرو نتوانسته بود بخوابد.

نیمه های شب گاهی صدای خور خور محمّد را شنیده بود که می پرید و حرف های نامفهوم می زد و فریاد می کشید.

بعد از شام بود که شهرو بچّه ها را برد که بخواباند و برای این که بخوابند، خودش هم مدّتی پهلویشان خوابید و برایشان قصّه گفت تا خوابشان ببرد. بعد آمد پایین و دید محمّد میان کپر نشسته و تفنگ و کارد و تبر و قطار فشنگش جلویش است. شهرو نگران شد برای این که محمّد مدّت ها بود به آنها دست نزده بود. آهسته آمد و پهلوی شوهرش نشست و به دست او نگاه کرد. محمّد مشغول بود و به او نگاه نکرد. شهرو می ترسید زیرا محمّد را خوب می شناخت و می دانست که فکر بدی در سرش دارد.

محمّد لولۀ تفنگ را پاک کرد. بعد به شهرو گفت: "می بینی این تفنگ از تموم تفنگای دیگه بهتره، کوتاه و سبک. ..."

 بعد تفنگ را گذاشت زمین و تبرش را برداشت.

شهرو از دیدن آنها نگران شده بود و درون خود احساس بدی داشت. دیدن آنها برایش تازگی نداشت. هر روز آنها را توی کپر می دید، امّا حالا آنها جور دیگر بودند.

او به یاد جفت برادرهایش افتاد که کشته شده بودند. آن ها هم توی خانۀ خودشان تفنگ و فشنگ داشتند و شهرو از بچّگی این چیزها را دیده بود، و دیده بود که چگونه برادرهایش از تفنگ هایشان تعریف می کردند و آخر تفنگ ها ماندند و آنها رفتند.

از محمّد پرسید: "با اینا چه کار داری؟ کار دیگه ای نداشتی بکنی؟"

محمّد گفت: "مگه نگفتم می خوام از خواب بیدارشون کنم؟ راستش اینه که مدّتیه یه فکری تو سرم بود. حالا وقتشه که برات بگم. من باید یه سفر دور و درازی برم، دیگه گمون نمی کنم از این سفر به اینجا برگردم. می خوام با اینا برم." و آن وقت به روی زمین اشاره کرد و تفنگ و فشنگ و کارد و تبرش را نشان داد و خندید.

شهرو گفت: "مگه دیوونه شدی؟"

محمّد گفت: "نه، امّا باید برم. ناچارم."

شهرو گفت: "کجا بری؟"

محمّد گفت: "می رم ساحلِ عربستون. بحرین، قطر. شاید برم زنگبار..."

شهرو گفت: "آخه مگه خونه و زندگی خودمون چه عیبی داره؟ شاید از من خسته شدی؟ اگه این جوره، منُ طلاق بده.

محمّد گفت: "نه جونم. تو و بچّه ها جون و عمر منین. امّا راستش رُ بخوای دیگه از این زندگی خسته شدم. باور کن تا حالا هم فقط برای خاطرشماها اینجا موندم. امّا حالا دیگه اصلاً نمی تونم بمونم."

 شهرو گفت: "آخه چرا خسته شدی؟ تو یه چیزی تو دلت داری، امّا نمی خوای به من بگی."

محمّد گفت: "یه خورده اشُ می دونی. این پولی که داده بودم به بندریا معامله کنن، پس نمی دن." بعد آرام یک فشنگ از تو قطار بیرون آورد و به شهرو نشون داد و ادامه داد: "حالا با اینا می خوام برم حسابمُ  باهاشون صاف کنم."

شهرو از ترس نفس نفس می زد، چشمانش پر از اشک شده بود.

 محمّد از زیر لحاف یک کیسه بیرون آورد و جلوی شهرو گذاشت. محمّد دستش را از روی کیسه برداشت و با سرش به آن اشاره کرد و گفت: "هرچی دارم تو این کیسه اس. همه اش هفتصد تومنه. دکونم تو بندر، این کپر و بُزا رُ فروختم. اینا پولشه که همه اشُ می دم به تو."

اشک از چشمان شهرو سرازیر شد. برای اوّلین بار جدایی از زندگی و شوهر و بچّه هایش را حس می کرد.

شهرو گفت: "اگه تو نباشی من دیگه دنیا رُ نمی خوام."

محمّد گفت: "حالا گریه نکن. به حرفام گوش بده. دلم می خواد خوب به حرفام گوش کنی. وقت نداریم. من فردا صبح دارم می رم. اگه رفتم و اینا را زدم و گرفتنم، اون وقت به بچّه ها بگو باباتون سفر رفته. وقتی که بزرگ شدن خودشون می فهمن. امّا اگه در رفتم و دستشون بهم نرسید، میآم با هم فرار کنیم."

شهرو حرف های محمّد تو گوشش می رفت، امّا نمی خواست آنها را باور کند.

باز محمّد گفت: "تو باید به من کمک کنی، حالا وقت گریه نیس. من یه بَلَم خریدم تو آبه. فردا که از اینجا رفتم شاید بگیرنم. کار آسونی نیس. می خوام چار نفر را پشت سر هم با تیر بزنم. اگه نگرفتنم، شب میام پیشت و تو و بچّه ها را می برم، با بلم فرار می کنیم. اگه من برنگشتم، خونه رُ خالی کن بده کدخدا، خودت و بچّه ها هم برید خونۀ بابات زندگی کنین."

حالا سحر بود و محمّد و شهرو بیدار بودند. محمّد دراز کشیده بود و آسمان و ستاره ها را نگاه می کرد. صبح نزدیک می شد، امّا هنوز آسمان نیلی بود و ستاره ها برق می زدند.

A Novel

Tangsir

A novel or long story is one of the types of literary writing, which is written in prose and is very popular and favoured these days. Normally, a novel is a long piece of writing containing adventures and incidents, within which the author fictitiously recreates the life of a person as a story. Sadeq Chubak is one of the most important modern novelists and story writers in Iran who started writing after Mohammad Ali Jamalzade, Bozorg Alavi and Sadeq Hedayat and he left behind many works.

One of the most important and famous Persian novels is ‘Tangsir’, written by Sadeq Chubak, which also has a film made of it. Chubak was born in 1916 in the city of Bushahr in the South of Iran and passed away in 1998 in America. The Novel ‘Tangsir’, shows the life of a man called ‘Mohammad’ who, after years of hard work saves a bit of money and, with the encouragement of three other people, gives it to a fabric seller. The fabric seller pledges the deeds of his beach house to him and they agree that the fabric seller will use that money to deal with and share the profit of that with Mohammad. After a while, Mohammad realises that the deeds to the fabric seller’s beach house had also been pledged to a few other people and he wants to get his money back from the fabric seller. But the fabric seller doesn’t give him his money. Mohammad tries with all his effort but is unsuccessful. Therefore, he decides to take revenge on him and the three people who had a hand in tricking him and flee Iran. To continue, you will read a section of this novel, which tells of the night time adventure when Mohammad tells his wife, ‘Shahru’ what he has decided.

Mohammad had lain down with Shahru and his two children were sleeping. It was dawn and Mohammad’s eyes were open. Shahru was also awake and each of them knew that the other was awake. Shahru had been unable to sleep all night. In the middle of the night she would sometimes hear the sound of Mohammad snoring when he jumped and spoke incomprehensible words and yelled.

It was after dinner when Shahru took the children to bed and, so that they would sleep, she too lay beside them for a while and told them a story so that they would fall asleep. Then she came down and saw Mohammad sitting in the outbuilding with his gun, knife, axe and bandolier in front of him. Shahru became worried because Mohammad hadn’t touched them for a quite a while. Slowly, she came and sat beside her husband and looked at his hand. Mohammad was busy and he didn’t look at her. Shahru was afraid because she knew Mohammad well and she knew that he had a bad idea in his head. Mohammad cleaned the barrel of the gun. Then he said to Shahru: “You see this gun is better than all other guns, small and light…”

Then he put the gun on the ground and picked up his axe.

Seeing them, Shahru had become nervous and had a bad feeling inside. Seeing them wasn’t new for her. She would see them every day in the outbuilding, but now they were different.

She remembered her pair of brothers who had been killed. They too had guns and cartridges in their house and Shahru had seen these things since childhood; she had seen how her brothers would describe their guns and, in the end, the guns remained and they went.

She asked Mohammad: “What are you doing with these? Don’t you have something else to do?”

Mohammad said: “Didn’t I tell you I want to wake them from their sleep? To be honest, I’ve been thinking of something for a while. Now it’s time to tell you. I need to go on a far and long journey; I don’t think I’ll come back here from this journey. I want to go with these.” And then he pointed at the floor and showed his gun and cartridge and knife and axe and laughed.

Shahru said: “Have you gone mad?”

Mohammad said: “No, but I have to go. I have no choice.”

Shahru said: “Where might you go?”

Mohammad said: “I’m going to the coast of Saudi Arabia coast. Bahrain, Qatar. Maybe I’ll go to Zanzibar…”

Shahru said: “But what’s wrong with our own home and life? Maybe you’ve become tired of me? If that’s it then give me a divorce.”

Mohammad said: “No my dear. You and the kids are my life and soul. But if you want the truth, I’ve become tired of this life. Believe me; I have only stayed here until now because of you all. But now I can’t stay any longer at all.”

Shharu said: “But why are you tired? You’ve got something in your heart, but you don’t want to tell me.”

Mohammad said: “You know a little bit of it. This money that I gave to the Bandaris to deal with: they’re not giving it back.” Then he gently took a cartridge out of the bandolier and showed it to Shahru and continued: “Now I want to go with these and settle my account with them.”

Shahru breathed quickly out of fear, her eyes had filled with tears.

Mohammad brought a bag out from under the blanket and put it in front of Shahru. Mohammad took his hand off the bag and nodded at it and said: “All that I have is in this bag. In all, it’s seven hundred tomans. I’ve sold my shop in the port, this outbuilding and the goats. This is the money from them, all of which I’m giving to you.”

Tears streamed from Shahru’s eyes. For the first time, she felt a separation from her life and husband and children.

Shahru said: “If you’re not around then I don’t want to go on.”

Mohammad said: “Now don’t cry. Listen to me. I want you to listen to me well. There’s no time. I’m leaving tomorrow morning. If I go and fire these and they get me then tell the kids their daddy went on a journey. They’ll work it out when they’ve grown up. But if I run away and they don’t get me, I’ll come and we’ll run away together.”

Mohammad’s words went into Shahru’s ears, but she didn’t want to believe them.

Again, Mohammad said: “You need to help me; now isn’t the time for crying. I have bought a boat and it’s in the water. They might get me tomorrow when I have left here. It’s not an easy job. And I want to shoot four people one after each other. If they haven’t got me, I’ll come to you at night and I’ll take you and the kids, we’re going to escape by boat. If I haven’t returned, empty the house, give it to the elder of the village and you and the kids go to live at your dad’s house.”

By now it was dawn and Mohammad and Shahru were awake. Mohammad had lied down and was looking at the sky and the stars. Morning was approaching, but the sky was still indigo and the stars were sparkling. 

English Transliteration Persian Listen
Novel romān رمان
Lovely mahbub محبوب
Imaginary takhayyoli تخیّلی
Re-creation bāzāfarini بازآفرینی
Novelist romān nevis رمان نویس
Savings pasandāz پس انداز
Encouragement tashviq تشویق
Fabric pārche پارچه
Fabric seller pārche forush پارچه فروش
Document sanad سند
Beach sāhel ساحل
He/she hypothecates / pledges gero migozārad گرو می گذارد
To hypothecate / pledge gero gozāshtan گرو گذاشتن
They have deceived farib dādeand فریب داده اند
Profit sud سود
He/she may take it back pas begirad پس بگیرد
He/she may take revenge enteqām begirad انتقام بگیرد
He/she was lying down derāz keshide bud دراز کشیده بود
Dawn sahar سحر
Evening sar-e shab سر شب
Snore khor khor خور خور
He/she was jumping miparid می پرید
To wake with a jolt az khāb paridan از خواب پریدن
Unclear nāmafhum نامفهوم
To send to sleep bekhābānad بخواباند
Beside pahlu پهلو
They may go to sleep khābeshān bebarad خوابشان ببرد
A hut-like outbuilding found in the South of Iran kapar کپر
Axe tabar تبر
Bullet feshang فشنگ
Bandolier qatār-e feshang قطار فشنگ
Worried negarān نگران
He/she had not touched dast nazade bud دست نزده بود
Slow āheste آهسته
Pipe lule لوله
Barrel of a gun lule-ye tofang لولۀ تفنگ
Clean pāk پاک
Recently tāzegi تازگی
Type jur جور
I may awaken them bidāreshun konam بیدارشون کنم
Actually rāstesh راستش
Long derāz دراز
I do not think so gomān nemikonam گمان نمی کنم
Mad divāne دیوانه
Fault / defect 'eyb عیب
Divorce talāq طلاق
Give (someone) a divorce talāq bede طلاق بده
A little bit ye khorde یه خورده
(Someone) from the port bandari بندری
They may do a (business) deal mo’āmele konand معامله کنند
I may settle the account hesāb rā sāf konam حساب را صاف کنم
Breath nafas نفس
He/she was panting / breathing heavily nafas nafas mizad نفس نفس می زد
Tear (drop) ashk اشک
Blanket lehāf لحاف
Bag kise کیسه
It flowed sarāzir shod سرازیر شد
Separation jodāyi جدایی
He/she was feeling hes mikard حس می کرد
I ran away dar raftam در رفتم
A type of boat balam بلم
I (may) shoot bā tir bezanam با تیر بزنم
Village elder kadkhodā کدخدا
Indigo nili نیلی
They were shining barq mizadand برق می زدند
Crook (dishonest person) kolāhbardār کلاه بردار

مریم:     تعطیلات نوروز کجا می ری؟

بهمن:    با تور می رم جنوب ایران.

مریم:     کدوم قسمت؟

بهمن:    اول می ریم بوشهر.

مریم:     هتلتون نزدیک بندره؟

بهمن:    هتل نمی ریم. قراره تو یه کپر بمونیم. تا ساحل چند دقیقه بیشتر نیس.

مریم:     وقت خوبیه که رمانتُ تموم کنی.

بهمن:    سعی خودمُ می کنم. تو هم میآی؟

مریم:     گمون نمی کنم. باید تهران بمونم. با یه شرکت معامله کردیم، پولمون رُ نمی ده.

بهمن:    اگه بخوای شکایت کنی و طلبتُ بگیری یه وکیل آشنا دارم.

مریم:     حالا که فرار کردن، امّا تو عید پیداشون می کنم.

 

Maryam:     Where are you going for the Noruz holidays?

Bahman:   I’m going on a tour to the South of Iran.

Maryam:     Which part?

Bahman:   First I’m going to Bushahr.

Maryam:     Is your hotel near the port?

Bahman:   We’re not going to a hotel. We’ve arranged to stay in a kapar. It’s no more than a few minutes from the beach.

Maryam:     It will be a good time for you to finish your novel.

Bahman:   I’m going to try. Are you going to come?

Maryam:     I doubt it. I have to stay in Tehran. We’ve done a deal with a company and it’s not giving us our money.

Bahman:   If you want to complain and get what you’re after I know a lawyer.

Maryam:     They’ve run away now, but I’ll find them at Eid.

Choose the correct words with which to fill the gaps in the following sentences:
  • پارچه
  • اشک
  • نامفهوم
  • سود
  • نگران

.................... این شلوار را از بازار خریدم.

پولتان را در بانک پس انداز کنید و با .................... آن راحت تر زندگی کنید.

نه تنها خیلی تند حرف می زند بلکه حرف هایش ....................  هستند.

بچّه ها دیر کرده بودند و همۀ پدران و مادران .................... بودند.

ما فقط در زمان ناراحتی گریه نمی کنیم بلکه گاهی از خوشحالی زیاد هم  .................... می ریزیم.

Submit
Retry
Read the following statements and decide whether they are true or false, based on this lesson's text
True
False
رمان معمولاً به شعر نوشته می شود
True
False
رمان معمولاً طولانی است و ماجراهایی رابه صورت داستان بیان می کند
True
False
رمان معمولاً داستانی تخیّلی از زندگی یک فرد است
True
False
صادق چوبک یک فیلم دربارۀ مردم بوشهر ساخت
True
False
در رمان تنگسیر کسی پول محمّد را گرفته است و پس نمی دهد
Submit
Retry
Choose the correct answer to each question from the options below it
نویسندۀ رمان تنگسیر کیست؟
هدایت
جمال زاده
چوبک
چرا محمّد پولش را به پارچه فروش داده بود؟
تا مقداری پارچه بخرد
تا با آن معامله کند و سود معامله را به محمّد بدهد
تا با آن رمان بنویسد
وقتی پارچه فروش پول محمّد را نداد، محمّد چه تصمیمی گرفت؟
با همسرش فرار کند
پول بیشتری جمع کند
از پارچه فروش و دوستانش انتقام بگیرد
نیمه های شب «شهرو» چه صدایی را شنید؟
صدای گریۀ بچّه هایش
صدای خور خور «محمّد»
صدای تفنگ برادرهایش
برای این که بچّه ها بخوابند شهرو چه کار کرد؟
برایشان قصّه گفت
به حرف های آنها گوش داد
به آنها غذا داد
Submit
Retry
Choose the synonym for each word from the options available
اصلاً
همیشه
هرگز
تازگی
راستی
یک خُرده
کمی
فراوان
تقریباً
بیشتر
دکّان
بندر
ساحل
کتاب خانه
مغازه
عیب
وقت
اشکال
سحر
کیسه
Submit
Retry
Match each word with its synonym in the opposite column
کنار
فشنگ
آرام
تمیز
قایق
اشک
دوست داشتنی
جدایی
فایده
طولانی
پهلو
تیر
آهسته
پاک
بلم
گریه
محبوب
طلاق
سود
دراز
Submit
Retry
Match each word and phrase with its synonym in the opposite column
فکر نمی کند
مرد
فرار کرد
ریخت
گمان نمی کند
درگذشت
در رفت
سرازیر شد
Submit
Retry
Match each word and phrase with its antonym in the opposite column
مفهوم
کم طرفدار
ازدواج
عاقل
واقعی
ضرر
سریع
نامفهوم
پرطرفدار
طلاق
دیوانه
تخیّلی
سود
آهسته
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to form Persian verb phrases
ماند
داد
رفت
کشید
گرفت
به جا
نشان
به خواب
دراز
انتقام
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to form Persian noun phrases
دریا
فشنگ
تفنگ
ساحل
قطار
لوله
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to form Persian phrases
آفرینی
انداز
نویس
باز
پس
داستان
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
ستاره
اشک
پول
آب
امید
آسمان پر از
چشمان پر از
کیسۀ پر از
لیوان پر از
زندگی پر از
Submit
Retry
Match the spoken form of each word on the right with its written form on the left
تمام
دیوانه
عربستان
مگر
خانه
یک خّرده
اینها
حرف هایم
دکّان
بزها
تموم
دیوونه
عربستون
مگه
خونه
یه خورده
اینا
حرفام
دکون
بزا
Submit
Retry
Match each question on the right with the correct answer on the left
زیرا پولش را پس نمی دهد
زیرا می دانست که محمّد فکر بدی در سرش دارد
دو برادرش که کشته شده بودند
که می خواهد به یک سفر طولانی برود و شاید دیگر برنگردد
عربستان، بحرین، فطر و شاید زنگبار
که محمّد از او خسته شده است
گفت شهرو و بچّه ها همۀ زندگی او هستند و آنها را خیلی دوست دارد
می خواهد حسابش را با آنها که پولش را نمی دهند صاف کند
یک کیسه پول
او مغازه، کپر و بزهایش را فروخته بود
زیرا می خواست فردا صبح برود و با تفنگ کلاهبردارها را بکشد
به آنها بگوید پدرشان به سفر رفته است
چرا محمّد می خواهد از پارچه فروش انتقام بگیرد؟
چرا وقتی شهرو محمّد را با تفنگ و فشنگ ها دید ترسید و نگران شد؟
وقتی شهرو محمّد را با تفنگ دید یاد چه افتاد؟
محمّد به شهرو گفت که چه چیز را می خواهد برایش بگوید؟
محمّد گفت به کجا می خواهد برود؟
ابتدا شهرو فکر کرد محمّد به چه دلیل می خواهد برود؟
محمّد در جواب شهرو که گفت او را طلاق بدهد چه گفت؟
وقتی محمّد یک فشنگ را بیرون آورد به شهرو گفت می خواهد با آنها چه کار کند؟
محمّد چه چیزی را از زیر لحاف بیرون آورد؟
پول های درون کیسه را محمّد از کجا آورده بود؟
چرا محمّد گفت وقت نداریم؟
محمّد به شهرو گفت اگر پلیس ها او را گرفتند به بچّه هایش چه بگوید؟
Submit
Retry
Match each phrase on the right with its meaning on the left
کسی که رمان می نویسد
کسی که داستان می نویسد
کسی که برای روزنامه می نویسد
رمان نویس
داستان نویس
روزنامه نویس
Submit
Retry
Match each phrase on the right with its meaning on the left
کسی که پارچه می فروشد
کسی که کتاب می فروشد
کسی که گل می فروشد
کسی که روزنامه می فروشد
کسی که لباس می فروشد
پارچه فروش
کتاب فروش
گل فروش
روزنامه فروش
لباس فروش
Submit
Retry
Match each phrase on the right with its meaning on the left
صدایی که گاهی هنگام خواب از دهان و بینی کسی بیرون می آید
صدای کلاغ
صدای ریختن آب
صدای برگ خشک
صدای گریه
خورخور
قارقار
شُرشُر
خِش خِش
هِق هِق
Submit
Retry
Match the words on the left with their descriptions on the right
بوشهر
کپر
بلم
تنگسیر
جمال زاده
شهری در جنوب ایران
نوعی خانه و محل زندگی در جنوب ایران
نوعی قایق
رمانی از صادق چوبک
از اوّلین رمان نویسان مدرن ایران
Submit
Retry
Match the spoken form of each sentence on the right with its written form on the left.
از تمام تفنگ های دیگر بهتر است
راستش این است که مدّتی یک فکری در سرم بود
حالا وقت آن است که برایت بگویم
می خواهم با این ها بروم
به ساحلِ عربستان می روم
اگر این جور است، من را طلاق بده
نه جانم. تو و بچّه ها جان و عمر من هستید
دیگر اصلاً نمی توانم بمانم
یک خورده اش را می دانی
این ها پولش است که همۀ آن را به تو می دهم
از تموم تفنگای دیگه بهتره
راستش اینه که مدّتیه یه فکری تو سرم بود
حالا وقتشه که برات بگم
می خوام با اینا برم
می رم ساحلِ عربستون
اگه این جوره، منُ طلاق بده
نه جونم. تو و بچّه ها جون و عمر منین
دیگه اصلاً نمی تونم بمونم
یه خورده اشُ می دونی
اینا پولشه که همه اشُ می دم به تو
Submit
Retry