55. Rostam and Sohrab

55. Rostam and Sohrab

حماسۀ رستم و سهراب که یکی از مشهورترین داستان های شاهنامه است آغازی عاشقانه و پایانی بسیار غم انگیز دارد. این داستان دربارۀ کشته شدن سهراب به دستِ پدرش رستم است. در اینجا خلاصۀ این داستان بسیار مهم را می خوانید.

 

روزی رستم با اسبش رخش برای شکار به نزدیکی شهر "سمنگان" در مرز "توران" رفت. رستم گورخرهای زیادی در دشت دید و یکی از آنها را شکار کرد. بعد از کباب کردن گورخر و خوردن آن رخش را در دشت رها کرد و خودش در گوشه ای به خواب رفت. چندتن از سواران تورانی که در حال گذشتن از آنجا بودند رخش را دیدند که مشغول چرا است. آنها رخش را گرفتند و با خود به سمنگان بردند.

رستم از خواب بیدار شد و به دنبال رخش گشت، امّا او را ندید. بنابراین برای یافتن رخش پیاده به سوی سمنگان رفت. وقتی پادشاه سمنگان شنید که رستم به شهر او آمده است، بسیار خوشحال و شادمان شد و به استقبال رستم رفت. رستم به او گفت که اسبش را دزدیده اند. شاه سمنگان رستم را به کاخ خویش دعوت کرد و به وی قول داد که تا بامداد روز بعد رخش را پیدا خواهد کرد. رستم دعوت شاه را پذیرفت و پادشاه برای او جشنی برپا کرد.

پس از جشن برای رستم اتاق ویژه ای آماده کردند تا بخوابد. نیمه شب در اتاق رستم باز شد و خدمتکاری که شمع در دست داشت و به دنبال او دختری زیبارو وارد شدند.

رستم از دختر پرسید « تو کیستی و چه می خواهی؟»

دختر پاسخ داد «من "تهمینه"، دختر شاه سمنگان هستم. خواستگاران زیادی دارم، اما همیشه دربارۀ شجاعت و دلاوری‌های تو شنیده‌ام و آرزو داشتم تو را ببینم. از تو می خواهم كه اگر شایسته می‌دانی مرا به همسری بپذیری.»

 رستم که عاشق زیبایی تهمینه شده بود پذیرفت و همان شب او را از پدرش خواستگاری کرد و با هم ازدواج کردند.

صبح روز بعد رستم مهره ای را که به بازوی خویش بسته بود، درآورد و به تهمینه داد و گفت اگر فرزندمان دختر بود این مهره را به گیسویش بیاویز و اگر پسر بود، مهره را به بازوی او ببند. سپس رستم از او خداحافظی کرد و به نزد شاه سمنگان رفت. شاه به او مژده داد که اسبش پیدا شده است. رستم شاد شد و سوار بر رخش به سوی ایران به راه افتاد.

نه ماه بعد تهمینه پسری به دنیا آورد و اسم او را سهراب گذاشت. سهراب بسیار شبیه پدرش رستم بود. او به سرعت بزرگ و نیرومند شد و در ده سالگی کسی نمی توانست با او نبرد کند.

روزی سهراب نزد مادرش رفت و گفت « پدر من کیست ؟ اگر کسی بپرسد چه پاسخ دهم؟»

تهمینه گفت «تو پسر رستم و از دودمان "نریمان" هستی»

سهراب بسیار خشنود شد و بعد گفت « من لشگری از پهلوانان توران جمع خواهم کرد و به ایران حمله می کنم تا "کی کاووس"، شاه نالایق ایران را سرنگون کنم و پدرم رستم را بر تخت پادشاهی بنشانم. سپس با پدرم به توران حمله می کنم  و "افراسیاب"، شاه توران، را نابود خواهیم کرد.»

وقتی جاسوسان به افراسیاب این خبر را دادند که سهراب می خواهد به ایران حمله کند او خوشحال شد و پیش خود اندیشید که اگر در این جنگ یکی از آن دو، یعنی سهراب یا رستم، دیگری را بکشد نتیجه به نفع توران و به زیان ایران خواهد بود.

 

چو افراسیاب آن سخن ها شنود           خوش آمدش و خندید و شادی نمود

 

پس به دو نفر از سرداران لشگرش فرمان داد تا با دوازده هزار سرباز به یاری سهراب بروند و به آنها گفت که سهراب نباید به هیچوجه پدرش را بشناسد. سهراب نیز همراه سپاه به سوی مرز ایران حرکت کرد.

وقتی کی کاووس فهمید که لشگری از توران به ایران حمله کرده است از رستم تقاضا کرد به او کمک کند.

هنگامیکه دو پهلوان بزرگ سپاه ایران و سپاه توران، رستم و سهراب، باهم روبه رو شدند، سهراب از ظاهر پهلوانی که رو در رویش ایستاده بود حدس زد که شاید او رستم باشد ولی رستم نام و نسب خود را از او پنهان کرد.

در نبرد اوّل سهراب بر رستم پیروز شد و می خواست او را بکشد، ولی رستم که نگران سقوط ایران بود او را فریفت و گفت که طبق رسم آنها، اگر یک پهلوان جوان، پهلوان پیشکسوتی را  در نبرد اوّل شکست دهد او را نمی کشد، بلکه بار دوّم این کار را انجام می دهد.

در نبرد دوّم رستم پیروز شد و به سهراب رحم نکرد و با خنجر به سینۀ او زد. همان هنگام رستم مهرۀ نشان خود را بر بازوبند سهراب دید و فهمید که با پسرش جنگیده است. او دستور داد کسی برود و از کاووس شاه نوشدارو بگیرد تا شاید سهراب زنده بماند ولی کاووس از دادن نوشدارو خودداری کرد و سهراب در آغوش پدر از دنیا رفت.

بدین ترتیب نیرنگ و مکر پادشاهان و قدرتمندان، اشتباه رستم، و بی تجربگی سهراب باعث مرگ ناگوار و پایان دردناک داستان دلیری های او شد.

The epic tale of Rostam and Sohrab, which is one of the most famous stories of the Shahname, has a romantic beginning and a very tragic ending. This story is about the killing of Sohrab at the hands of his father, Rostam. Here, you will read a summary of this very important story.

One day, Rostam went close to the city of ‘Samangan’ on the Turan border in order to hunt with his horse, Rakhsh. Rostam saw lots of zebras in the plain and caught one of them. After grilling the zebra and eating it, he let Rakhsh free in the plain and he, himself, fell asleep in a nook. A few riders from Turan, who were passing by there, saw Rakhsh, who was busy grazing. They got him and took him to Samangan.

Rostam woke up and searched for Rakhsh, but didn’t see him. Therefore, he went by foot to Samangan to find Rakhsh. When the king of Samangan heard that Rostam had come to his town, he was extremely pleased and went to greet him. Rostam told him that people had stolen his horse. The king of Samangan invited Rostam to his own palace and promised to find Rakhsh by the following morning. Rostam accepted the King’s invitation and the king threw a party for him.

After the party, they prepared a special room for Rostam so that he could sleep. In the middle of the night, the door of Rostam’s room opened and a servant with a candle in her hand entered, followed by a beautiful girl.

Rostam asked the girl, “Who are you and what do you want?”

The girl replied, “I’m ‘Tahmine’, the daughter of the king of Samangan. I have lots of suitors, but I have always heard of your courage and bravery and dreamed of seeing you. If you consider me suitable, I want you to accept me as your wife.”

Rostam, who had fallen in love with Tahmine’s beauty, accepted and, that very night, requested her hand in marriage from her father and they got married.

On the morning of the next day, Rostam removed the bead that was tied to his arm and gave it to Tahmine and said that if their child should be a girl, to tie this bead to her hair, and if it’s a boy, to tie it to his arm. So Rostam said goodbye and went to the king of Samangan. The king gave him the good news that his horse had been found. Rostam was glad and set out on Rakhsh towards Iran.

Nine months later, Tahmine gave birth to a boy and named him ‘Sohrab’. Sohrab was very similar to his father, Rostam. He quickly became big and strong and at the age of ten years, nobody could defeat him in battle.

One day, Sohrab went up to his mother and said, “Who is my father? What should I say if someone asks?”

Tahmine said, “You are the son of Rostam, and from the ancestry of ‘Narmian’.”

Sohrab was very pleased and then said, “I will bring together an army of Turan’s champions and attack Iran so that I can overthrow the incompetent king, ‘Key Kavus’, and enthrone my father, Rostam. Then I will go with my father to attack Turan and destroy ‘Afrasiyab’, the king of Turan.

When spies gave Afrisiyab the news that Sohrab wanted to attack Iran, he was happy and thought to himself that, if one of those two, i.e. Sohrab or Rostam, should kill the other in this battle, it would be a good result for Turan and a loss for Iran.

When Afrisyab heard of this ploy           He was happy and laughing and filled up with joy

So he ordered two of the army’s commanders in chief that, with twelve thousand soldiers, they should accompany Sohrab and told them that Sohrab must, under no circumstances, recognise his father. And Sohrab moved with the army towards the border of Iran.

When Key Kavus understood that an army had come from Turan to attack Iran, he asked Rostam to help him.

When the two champions of the army of Iran and the army of Turan; Rostam and Sohrab, came face to face, Sohrab guessed from the appearance of the champion standing opposite him that this might be Rostam, but Rostam kept his identity hidden from him.

In the first battle, Sohrab was victorious over Rostam and wanted to kill him, but Rostam, who was worried about the fall of Iran, tricked him and said that, according to their custom, if a young champion should serve a defeat in the first battle against a veteran champion, he does not kill him, but does this on the second time.

In the second battle, Rostam was victorious and did not have mercy on Sohrab and struck him in the chest with his dagger. Just then, Rostam saw his own signal bead on Sohrab’s arm and realised that he had been fighting with his son. He ordered someone to go and get the elixir from King Kavus so that Sohrab might survive, but Kavus refused to give away the elixir and Sohrab died in the arms of his father.

As such, the deception and tricks of kings and rulers, Rostam’s mistake, and Sohrab’s inexperience caused his horrible death and the painful end to this story of his braveries.

English Transliteration Persian Listen
Tragic ghamangiz غم انگیز
Horseman / rider savār سوار
Pasture charā چَرا
Happy shādmān شادمان
Morning bāmdād بامداد
Half nime نیمه
Midnight nime shab نیمه شب
Servant / maid khedmatkār خدمتکار
Candle sham' شمع
Beautiful (pretty face) zibāru زیبارو
Who are you? kisti کیستی؟
Suitor khāstgār خواستگار
Courage / bravery shojā’at شجاعت
Courage / bravery delāvari دلاوری‌
Suitable shāyeste شایسته
Marriage hamsari همسری
He/she proposed khāstgāri kard خواستگاری کرد
Bead mohre مهره
Arm bāzu بازو
He/she took (something) off darāvard درآورد
(Long, beautiful) hair gisu گیسو
Hang! biyāviz بیاویز
He/she said goodbye khodāhāfezi kard خداحافظی کرد
To / near nazd نزد
Good news mozhde مژده
She gave birth be donyā āvard به دنیا آورد
To name esm gozāshtan اسم گذاشتن
He/she (may) fight nabard konad نبرد کند
Ancestry dudmān دودمان
Happy khoshnud خشنود
I will gather jam’ khāham kard جمع خواهم کرد
Incompetent nālāyeq نالایق
Overthrown sarnegun سرنگون
Spy jāsus جاسوس
Benefit / gain naf' نفع
Loss ziyān زیان
He/she ordered farmān dād فرمان داد
He/she requested taqāzā kard تقاضا کرد
They came face to face ru be ru shodand روبه رو شدند
Appearance zāher ظاهر
He/she guessed hads zad حدس زد
Origin nasab نسب
He/she deceived farift فریفت
Based on tebq-e طبقِ
Guru pishkesvat پیشکسوت
Armband bāzuband بازوبند
Time (incidence) bār بار
He/she didn't have mercy rahm nakard رحم نکرد
Chest sine سینه
Panacea nushdāru نوشدارو
He/she (may) survive zende bemānad زنده بماند
He/she refused khoddāri kard خودداری کرد
Embrace āghush آغوش
Deception neyrang نیرنگ
Trick makr مکر
Pride ghorur غرور
Inexperience bitajrobegi بی تجربگی
Horrible nāgovār ناگوار
Painful dardnāk دردناک
Deception farib فریب
Courage daliri دلیری
He/she thought andishid اندیشید

مریم:     نظرت دربارۀ داستان رستم و سهراب چیه؟

بهمن:    خیلی زیباست، امّا غم انگیزه.

مریم:     درسته، آخرش خیلی دردناکه.

بهمن:    اگه تو بودی، آخر داستانُ چطور تموم می کردی؟

مریم:     می خواستم نوشدارو به موقع به سهراب برسه و نجات پیدا کنه.

بهمن:    امّا در این صورت، دیگه رستم نمی تونست تنها قهرمان شاهنامه باشه. فردوسی می خواد که رستم یگانه باشه.

مریم:     شاید هم اگه زنده می موند، می تونست با رستم تمام پادشاهای ظالمُ شکست بده تا همه جا صلح و آرامش باشه.

 

Maryam:    What’s your opinion about the story of Rostam and Sohrab?

Bahman:    It’s really beautiful, but tragic.

Maryam:    That’s right, the ending is really painful.

Bahman:     If it were you, how would you have ended the story?

Maryam:    I wanted the elixir to get to Sohrab on time and for him to be saved.

Bahman:    But in that case, Rostam couldn’t be the only hero of the Shahname. Ferdowsi wants Rostam to be unique.

Maryam:    And maybe if he survived, he and Rostam could defeat all the oppressive kings so that there could be peace everywhere.

Fill the gap in each sentences with one of the words available
  • جاسوس
  • نفع
  • آغوش
  • شمع
  • دردناک

بچّه گریه می کرد و مادرش او را در .................... گرفت تا آرام شود.

استفاده از اتوبوس به .................... همه است.

پلیس چند .................... خارجی را دستگیر کرد.

مرگ آن پسر جوان برای خانواده اش بسیار .................... بود.

روی کیکِ تولّدش بیست .................... گذاشته بودند.

Submit
Retry
رستم بعد از خوردن گورخر چه کار کرد؟
به شکار رفت
با چند اسب سوار تورانی جنگید
رخش را رها کرد و خودش خوابید
بعد از جشن، نیمه شب چه اتّفاقی افتاد؟
یک خدمتکار و یک دختر زیبا وارد اتاق رستم شدند
رستم به دیدن شاه رفت
چند سرباز برای کشتن رستم آمدند
تهمینه به رستم چه گفت؟
گفت که رخش را پیدا کرده است
گفت که دربارۀ شجاعت رستم قبلاً شنیده است و دوست دا
گفت آرزو دارد سوار رخش شود
رستم چه چیز به تهمینه داد؟
یک اسب
یک شمع
یک مهره
سهراب از مادرش چه پرسید؟
که چرا نمی تواند به نبرد برود
که پدر او کیست
که چرا به ایران حمله نمی کند
وقتی کی کاووس متوجّه شد لشگری از توران به او حمله می کند از رستم چه خواست؟
فرار کند
با دخترش ازدواج کند
به او کمک کند
Submit
Retry
Choose the synonym for each word from the options available
ناگوار
شاد
تلخ
یگانه
بی تجربه
مژده
خبر خوب
رسم غم انگیز
جشن ازدواج
نبرد سخت
رها
تنها
ناخوش
دربند
آزاد
Submit
Retry
Match each word and phrase with its synonym in the opposite column
خوابید
حرکت کرد
مرد
به خواب رفت
به راه افتاد
از دنیا رفت
Submit
Retry
Match each word and phrase with its synonym in the opposite column
خشنود
چریدن
صبح
پیدا کردن
قبول کردن
دلاوری
مو
نسل
دستور دادن
مکر
دفعه
شادمان
چَرا
بامداد
یافتن
پذیرفتن
شجاعت
گیسو
دودمان
فرمان دادن
نیرنگ
بار
Submit
Retry
Match each word with its antonym in the opposite column
نالایق
زیان
پوشیدن
ترس
شایسته
نفع
درآوردن
شجاعت
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
کار
انگیز
رو
حال
دارو
خدمت
غم
زیبا
خوش
نوش
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
داستان
پادشاهی
لشگر
پدر
خلاصۀ
تخت
سرداران
آغوش
Submit
Retry
Match the words on the right with the words on the left to create Persian phrases
آورد
داد
افتاد
رفتن
به دنیا
قول
به راه
از دنیا
Submit
Retry
Complete the words on the right by matching them with the correct suffixes on the left
ناک
مند
انه
گار
درد
علاقه
عاشق
خواست
Submit
Retry
Match each question on the right with its answer on the left
داستانی غم انگیز
اگر فرزندشان دختر بود مهره را به موی او ببندد و اگر پسر بود به بازویش
گفت می خواهد لشگری جمع کند و با حمله به ایران و شکست کی کاووس، پدرش را شاه ایران کند
که سهراب می خواهد به ایران حمله کند
چون اگر رستم یا سهراب کشته شوند به نفع توران خواهد بود
که شاید او رستم باشد
زیرا رستم او را فریب داد که کسی که در نبرد اوّل پیروز می شود نفر دیگر را نمی کشد
رستم پیروز شد و با خنجر به سینۀ سهراب زد
وقتی مهره اش را روی بازوی او دید
نیرنگ پادشاهان، غرور رستم و بی تجربگی سهراب
رستم و سهراب چگونه داستانی است؟
رستم به تهمینه گفت با مهره چه کار کند؟
وقتی سهراب شنید که پسر رستم است گفت می خواهد چه کار کند؟
جاسوسان چه خبری به افرسیاب دادند؟
چرا افراسیاب خوشحال شد؟
وقتی سهراب رستم را دید چه حدسی زد؟
چرا سهراب در نبرد اوّل رستم را نکشت؟
در نبرد دوّم رستم و سهراب چه اتّفاقی افتاد؟
رستم از کجا فهمید که سهراب پسرش است؟
چه دلایلی باعث این مرگ غم انگیز سهراب شد؟
Submit
Retry
Match each name on the right with the place or character it describes on the left
پسر رستم
همسر رستم
پادشاه توران
شهری نزدیک مرز ایران و توران
سهراب
تهمینه
افراسیاب
سمنگان
Submit
Retry
Match each word on the right with its meaning on the left.
باعث درد می شود
باعث ترس می شود
باعث غم می شود
نم دارد
باعث وحشت می شود
دردناک
ترسناک
غمناک
نمناک
وحشتناک
Submit
Retry

Let us know what you thought about this lesson